تبليغاتX
غار افلاطون


برش هايي از سيده زبيده حسيني


1)

به دنيا آمدم اما

دنيا به من نمي آيد ، مادر!


2)

به كجاي دلت بر مي خورد، اگر

فنجان سردي براي صبحانه ات باشم؟!

ميزي خالي از اركيده

گونه اي

خالي از بهانه هايت باشم


جبري كه مرا در چاي تو شيرين مي كند / تلخ است

چمداني كه روزهاي مرا مي برد / خالي ست.


بگذار

آخرين اتفاقي باشم

كه از شانه هاي ديوارت فرو مي ريزد


3)

... من فصل دوباره ات بودم!

نارنجي تر از اتفاقي

كه از شاخه ها افتاد/

افتاده ام!


4)

... دريا ، شور كودكانه اي ست

كه نمي فهمد

انقلاب چشم هاي تو

كجاي دلم را لرزاند!


5)

هنوز آنقدر زنم

كه پاي همه ي قول هاي مشترك

انگشت هاي من است!


6)

گمان كرده بودم  مي تواني

از هر چه در من ويران كرده اي،

جهاني ديگر بسازي

 

خانه اي

يا اصلن ديواري

كه شانه ي  تنهايي ام شود...

... اما نمي دانستم، گاهي زمان  معلم خوبي نيست

ويرانه ها آباد نمي شوند

 و زخم هاي كهنه     سر  باز مي كنند


7)

فكر كرده ام

شانه اي براي گريه هايت شده ام

اما...

درد هاي من

در چشم هاي تو قد كشيد

تا كوچكي دنيا را

به يادم بياورد.

چرا نمي بارم؟

به بادهاي هرزه بگو

ابرهايم را پس بياورند!


7)

خوشه هاي گندم شده ايم

در اين گربه ي عزيز

موش ها

آرام تر!

مبادا كسي بيدار شود


8)

فصلي كه دست هايت را

در جيب باراني ات پنهان كرده ،

فصل تولد من است

من اما قول مي دهم

آن قدر خرداد شوم برايت

كه همه ي فصل ها

آغوش باز تو باشند


9)

شايد برزخ

همين جهان سوالي ست

كه از سكوت هاي طولاني   در من كشف شد !


موسيقي متن: قطره اي از سكوت


+ تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:58 قبل از ظهر نويسنده م.بینا |

یه خدای گوگولی

که مث گنبد مسجد شاه عباس و کلیسای وانک،

آبی فیروزه ای باشه انگاری سفید سفید...

که نه تا بهش میگی ادرکنی، بگه لن ترانی...

که نه تا ناله می کنی ، پژواک خودت و اشکات بمونه...

که نه هر وقت خاطرخواش میشی، غیبش بزنه...

...

یه خدایی که اینقد بنفش و نازنین ... خیلی ؛

که موهاشو ناز کنی، که اشکاشو پاک کنی، که گونه هاشو ببوسی

که همچی محو چشاش بشی

                                       که نارنجی بشی و بمیری...

که بی تو

خدایی براش فخری نداشته باشه...

...

یه خدایی که شیطون نتونه  بهش بگه:

" اگه منو از بندگی معزول کردی، خودتو که نمی تونی از خداوندی معزول کنی..."

یه خدایی که جنید بغدادی و منصور حلاج

_ قاتل و مقتول _ رو

کنار هم بذاره تو تذکره الاولیاء...

یه خدایی که به خاطر بایزید

ماها رو هم تو بهشت راه بده...

2

" نمی توانم ز یبا نباشم،

 عشوه ای نباشم در تجلی جاودانه...

 چنان ز یبایم من،

 که الله اکبر ، وصفی ست ناگز یر که از من می کنی..."

3

" ... دل بسته ام به باد ، به بوی شبی که زلف

      بگشایی و مشام مرا مشک بو کنی

     اینجاست یار گم شده ، گرد جهان مگرد

    خود را بجوی سایه، اگر جستجو کنی..."

+ تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 10:46 بعد از ظهر نويسنده م.بینا |

مثل دو دريچه مي نشينيم روبروي هم (2) . دست مي كند توي كيف كولي اش و دفتري در مي آورد مي گذارد كنارش. مادرم با فلاسك چاي و  سه ليوان و زير سيگاري گنده اي مي آيد تو. اول براي شايان چاي مي ريزد  بعد من از دستش مي گيرم  و براي  خودم مي ريزم. او هم كه هنوز نيامده. ولي مادرم انگار علم غيب دارد كه براي او هم ليوان مي آورد چون من كه  چيزي بهش نگفته ام.احوال پرسي اش با شايان كه تمام مي شود پا مي شود  مي رود. خودش مي داند كه شعر خوا ني هاي ما كه شروع مي شود ته ندارد ديگر...

مي گويم : شايان ،تازه چه داري؟ دفترش را برمي دارد و شعر تازه ترش را مي خوا ند ملايم موزون محزون... :

ملال همه جا را آشفت...

حالا كه هر چه يك شبه پير مي شود...

تمام كه مي شود نوبت من است. مي خوانم:

ماندن

كه شكل نيامده ي توبود

وقتي مي رفتي...


تمام كه مي شوم دو مرتبه او مي خواند. اين قدر مي خوانيم و چاي مي خوريم و سيگار مي كشيم كه از هم ديگر  سر مي رويم... بعد من شطرنج را مي چينم. مثل روزگار جواني اش در هفده حركت ماتم مي كند. مي گويم مسابقه ي فينال شطرنج مان را يادت هست؟ يواشكي توي چايت چند تا ديازپام ده ريختم و بعد از يك ساعت و نيم، قبل از اينكه  از هوش بروي اسبت را برداشتي و گذاشتي آن گوشه وگفتي: مات! تمام!... و بعدش پاي صفحه خوابت برد...مي خندد. شيرين مي خندد. مي گويد: حالا كه  همه ي شطرنج ها مثل پس از تندر اخوان شده اند: هيچ كس شاهي ندارد كه بخواهد وسط صفحه بگذاردش تا تو ماتش بكني يا بشوي...با هم به لهجه ي خورموجي اش مي خنديم و باز مي رويم سر وقت خواندن شعر: اين دفعه شاعران جوان...

مادرم بي هوا مي آيد تو، ميوه مي آورد  با سه بشقاب و چاقو.مي پرسد : چيزي كم نداريد؟ مي گويم: مامان، شايان امشب اينجا مي خوابد. . مي گويد :" مي دانم...(-از كجا مي داند؟-)...شام يك ساعت ديگر آماده مي شود.رختخواب هم مي آورم توي اتاق".

دارد حوصله مان سر مي رود كه بي كه احضارش كنيم مي آيد ميان دوتامان مي نشيند زن اثيري مان  و مي خواند:

بهار

پنجره ام را به وهم سبز در ختان سپرده بود...

من و شايان خودمان را مي اندازيم توي آغوش او.من دست مي كشم به گونه هايش... و موهايش انگشتانم را نوازش مي كنند. شايان  اما گيسوانش را هي مي بوسد و بعد سرش را مي گذارد روي پاهايش . من ولي سر به شانه هايش مي گذارم و سه تايي با هم دم مي گيريم:

تمام روز در آيينه گريه مي كردم

تنم به پيله ي تنهايي ام نمي گنجيد...

سكوت مي شود. قطره هاي نگاه مان، مرواريد هايي غلتانند كه روي شيب دل تنگي هاي آن يكي  سرازير مي شوند....هر دوي مان را بوسه باران مي كند. يكي نفهمد و از كنار اين همه عشق بازي رد شود فكر مي كند دارد فيلم يكشنبه ي غمگين را مي بيند(3)...مي پرسم : حالا شايان زود پيمانه اش ازين دنيا سر رفت و رفت، تو چرا اين قدر دير به دير مي آيي سراغ مان؟...

زنگ خانه را مي زنند. مادرم مي آيد در اتاق را باز مي كند ،پوشيده و حاضر و آماده، و همان جا توي قاب در بي كه چيزي بگويد مثل موناليزا  نگاهم مي كند... ديگر ياد گرفته ام كه هر وقت فروغ و شايان مي آيند پيشم، بعدش من هم بايد همراه مادرم بروم سوار ماشين بشوم.خوبي اش اين است كه مثل سابق كسي را ناراحت نمي كنم كه بخواهند دست و پايم را ببندند....هر سه تايي  مي افتيم در آغوش هم و زار زار گريه مي كنيم. مادر، جداي مان مي كند...سوار مي شويم...

...

از دستگاه شوك مغزي خوشم نمي آيد. كاري مي كند كه مجبور شوم تا ماه گرفتگي بعدي ، هي چشم به در بمانم تا يكشنبه ي غمگين  بيايد.

 سرم را بر مي گردانم رو به مادرم كه پاي تختم ايستاده- مي گويم: مامان، يادت بود كه رختخواب فروغ را كنار جاي شايان پهن كني؟ مي گويد : خواهرت جاي شان را كنار هم پهن كرده. مي گويم: خيالم راحت باشد؟ مي گويد : آره، و كف دستش را مي گيرد جلويم كه پر است از قرص هاي خوشگل...

باد، صداي غمگين آدمي را كه مثل من باشد از لاي پنجره مي ريزد روي موهاي خاكستري ام... اول بغض مي كنم ولي  بعد مثل همان صدا ،سحر شده ، نجوا مي كنم :

 ادركني ادركني ادركني...الساعه الساعه الساعه...

مادرم گوشه ي چادرش را مي برد گوشه ي چشمانش...

-----------------------------------------------

1) خنده ي ماه تو از مهتاب هم شيرين ترك /  شايان

2) ما چون دو دريچه روبري هم / اخوان ثالث

3)Gloomy Sunday

 


موسيقي متن : آداژ يو

+ تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 0:17 قبل از ظهر نويسنده م.بینا |

نام من بیناست بینا، خوب آیا می شناسیدم؟

چون بهاری ساکتم من،حرف گفتن می توانیدم؟

من شبی شعری شدم  مانند وردی  روی لب هاتان

در بهاری این چنین چون خنده حالا می سراییدم؟

روزگاری زائرانی داشت این آرامگاه   دل

جاده ای  متروکه ام، با قلب هاتان می سپاریدم؟

از خطوط قهوه ی  این فال نحس نقش این فنجان

با طلسمی یا دعایی یا که چیزی می رهانیدم؟

چون پری از باغ رویاها و یا از آب و آیینه

با نوای نی  لب تا چشمه هاتان می کشانیدم؟

من همان بغضم شبیه ابر شبگیران اسفندی

پیچکم در پای آه سینه هاتان، می گشاییدم؟

آن هزار و یک شب دنباله دار کهکشان هایم

شهرزادم من ، به لوح شهریاران می نگاریدم؟

راه ، طولانی ست از لب های من تا گونه هاتان حیف

استکانی، جرعه ای از عشق تان را می چشانیدم؟

خسته ام چون رود ، پیماییده ام راه درازی را

تا کجا در  آرزوی وصل دریا می دوانیدم؟

طوقی پا بسته ام کنج قفس هایی که دلتنگ اند

تا به دشتستان بام  آرزوتان می پرانیدم؟

من که دل دادم به رویاتان که صادق بود و موعودست

پس چرا بی وقفه بی پروا چنین دل می شکانیدم؟

من تفنگی کهنه ام پنهان شده در پای یک انجیر 1

سوی عمر شیشه ی نامردمی ها می چکانیدم؟

من که عمری را  پی یک سایه در بی راهه ها  رفتم

تا به کی در کوره ی بی در کجایی می گدازیدم؟

خسته ام، باور کنیدم، خسته از این راه بی پایان

لحظه ای را سر به روی شانه هاتان می گذاریدم؟

من شما را خواب دیدم  شکل غمناک نگاهی دور 

غربت این غصه را در  چشم هاتان می نشانیدم؟

 

خانه ام ابری ست از گرد و غباران، می تکانیدم؟

نام من بیناست بینا، احتمالا می شناسیدم...


--------------------------------------------------------

1- تنگسیر / صادق چوبک

+ تاريخ پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 6:23 بعد از ظهر نويسنده م.بینا |

بازم بهار بي سر و پا مي رسد ز راه

بي عارتر ز بهمن ديوث رو سياه

پيرار و پار - هِه - چه گلي زد به زلف ما

گيرم كنون خجسته و خندان رسد ز راه...

...

...

يك مرد مي ترسد ز هر چه بود،هر چه هست

گاهي كه مي گرياندش،گاهي كه مست مست...

مانند رويايي كه مي لغزيد و مي آمد به بيداري

مردي درونم آمد و اندوهگين بنشست

مردي كه خوابش شكل يك بغض است،يك بغض است

در خنده هاي گزمگان پست پست پست...

مردي كه شب ها در دلش " والعصر" مي خواند

سوي كسي كه نيست ،يا كه بود ،يا كه هست...

مردي كه در من هست،بيدادست، نامردست...

زيرا كه دل بر داد چشمان تو بيخود بست...

مردي درونم هست كه خسته ست،كه خسته ست

مردي كه از چشمان تو دل خسته بود و خست...


موسيقي متن : باران را ببوس

+ تاريخ دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 0:55 قبل از ظهر نويسنده م.بینا |